پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
72
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
سپاهيان خود را به راه مكّه روانه كنى ، و عبيد اللّه كه عمّال دست نشاندهء خود را در ولايات تحت امر خويش مستقر كرده بود ، عمر بن سعد بن ابى وقّاص را فراخواند و فرمان امارت رى را به نام او صادر كرد و به او گفت : بايد كه به روى و حسين را بگيرى . عمر گفت : بايد كه مرا از اين عفو كنى . عبيد اللّه گفت : اگر خواهى كه ترا عفو كنم عهدِ رى به من باز فرست . عمر گفت : امشب مرا زمان ده تا بينديشم . و آن شب تدبير كرد ، آن بهتر ديد كه عهد باز ندهد و حسين را بكشد . و عمر بن سعد ، عازم رويايى با امام مىگردد : پس عمر بن سعد برفت در اوّل محرّم سال شصت و يك با چهار هزار مرد ، و روى به باديه نهاد ؛ و حسين از قادسيّه بر سه ميل فرود آمده بود و عمر بن سعد مردى را بخواند نامش حرّ بن يزيد ، و او از شيعتِ على بود و ليكن كس ندانست ، گفت : برو و چاهها و منزلها را راست كن . حرّ بن يزيد رياحى در سه منزلى بيرون از قادسيّه با امام روبهرو مىشود كه با همراهان خود در آنجا فرود آمده است و از امام پرسيد : كجا خواهى رفت ؟ گفت : به كوفه . گفت : بازگرد كه لشكر اينك آمد ، عمرِ سعد با چهار هزار مرد ، و مسلم بن عقيل را بكشتند ، بازگرد . گفت : چگونه باز گردم با اين همه عيال ؟ گفت : برخيز و از راه يك سوى شو . و امام حسين ( ع ) مسير خود را عوض مىكند و سرانجام در كربلا فرود مىآيد : چون عمر سعد به باديه اندر آمد ، خبر حسين به كربلا يافت . برفت با سپاه و آنجا شد . چون حسين سپاه بديد برنشست با آن چهل سوار و صد پياده ، و به پيش حرب شد و صف بركشيد و بر جاى بيستاد تا سپاه اندر رسيد . « 1 » عمر سعد از سپاه خود بيرون مىآيد و بر امام سلام مىكند و زبان به نصيحت ( ! ) مىگشايد : پس عمر بن سعد از سپاه بيرون آمد و بر حسين سلام كرد و او را پند داد و گفت : مكن ، هر چند شما بدين حقتريد ، خداى عزّ و جلّ همى نخواهد كه اين كار شما را بوَد ( ! ) و تو بيش از آن حرب
--> ( 1 ) . همان ، ص 703 - 704 .